تبليغاتX
 ღ♥ღ*••*دنیای عاشقان*••*ღ♥ღ

لحظه ای که...

      

                                         

                                                    

                                              رفیق روز های خوب , رفیق خوب روزها

                        

                      همیشه هماندگار من , همیشه در هنوزها

  

                                                         

 

            صدا بزن مرا شبی, به غربتی که ساختی

 

  به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

                   

                                                              

 

 


 

نوشته شده توسط شکوفه در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 21:9 موضوع | لینک ثابت


گلبرگ های عمر

    

 

دوستم داره...

                   

             دوستم نداره...                            

 

             

              دوستم داره..

                             

                            دوستم نداره...

 

 

 

واینگونه شد

                                                   

 که گلبرگهای عمر خود را

                                                                                         

          

                  به امید یافتن عددی فرد

                                                                  

                      از ساقه ی زندگیم جدا کردم...


 

نوشته شده توسط شکوفه در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 0:33 موضوع | لینک ثابت


و شاید نامش این بود : عشق

Hearts

خدا بود و زمین بود و عشق . . .

 

 

حوا آمد و آدم آمد و عشق . . .

 

 

حوا بود و آدم بود و عشق . . .

 

 

درخت بود و سیب بود و عشق . . .

 

 

حوا رفت وآدم رفت و

 

 

ماند : عشق . . .

 

 

تو آمدی و من آمدم و عشق . . .

 

 

گفت : به چشمانش سجده کن !

 

 

به چشمهایت که سجده کردم ؛

 

 

من ماندم و خدا ماند و عشق . . .

 



Hearts
Hearts

 


 

نوشته شده توسط شکوفه در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 16:57 موضوع | لینک ثابت


دل شکسته

 

 

هر چند که  از سنگ تورا ساخته اند

 

 

 

یکروز تو هم می شکنی ای دل من...

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط شکوفه در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:37 موضوع | لینک ثابت


رویای عشق

 

 


 

نوشته شده توسط شکوفه در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 21:10 موضوع | لینک ثابت


7%

 

یک مردِ ، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم

بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"

خداوند آن مرد  را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز

کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ

وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که

دهانش آب افتاد!


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به
 
نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار
 
بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام
 
از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا
 
قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر
 
بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
 
مرد  با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت:
 
"تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق
 
قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب
 
انداخت!
 
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی
 
به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی
 
گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟
 
اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار
 
تنها به خودشان فکر می کنند!"

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!

(تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند
 
کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7
 
%" ارسال کنید!
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق
 
غذای خود را با شما تقسیم کنم!)
 


 

نوشته شده توسط شکوفه در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت


این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است

 

 شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می

 

کرد.خانه های ژاپنی دارایفضایی خالی بین دیوارهای

 

چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیواردر بین

 

آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده

 

است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ

 

را بررسی کرد تعجب کرد اینمیخ ده سال پیش هنگام

 

ساختن خانه کوبیده شده بود!!!چه اتفاقی افتاده؟

 

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک

 

قسمت تاریک بدون حرکت.!!!

 

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

 

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را

 

مشاهده کرد.

 

تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟

 

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی

 

دیگر با غذایی در

 

دهانش ظاهر شد .!!!

 

مرد شدیدا منقلب شد.

 

ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!!

 

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی

 

داشته باشد

 

پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر

سعی کنیم.

 


 

نوشته شده توسط شکوفه در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 20:13 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 

 

 

وقتی کار از کار گذشت دیگه چه فایده ای داره توی فالت بیاد:

 

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور


 

نوشته شده توسط شکوفه در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 21:8 موضوع | لینک ثابت


واقعیت زندگی خیلی از ما

 

دو روز مانده بود به پایان جهان .تازه فهمید که هیچ زندگی

 

نکرده است .تقویمش پر بود وتنها دوروز خط نخورده باقی مانده

 

بود .پریشان شد وآشفته و عصبانی .نزد خدا رفت تا روز های

 

بیشتری از خدا بگیرد.داد زد و بد و بیراه گفت.خدا سکوت

 

کردآسمان وزمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد.جیغ زد و

 

جار وجنجال راه انداخت خدا سکوت کرد.دلش گرفت وگریست و

 

به سجاده افتاد .خدا سکوتش را شکست وگفت:عزیزم اما یک

 

روز دیگر هم رفت .تمام روز را به بد و بیراه و جار وجنجال از

 

دست دادی.تنها یک روز دیگر باقیست.بیا و لااقل این یک روز

 

را زندگی کن.لابه لای هق هقش گفت:اما با یک روز....با یک

 

روز چه کار می توان کرد.....خدا گفت آن کس که لذت یک 

 

 روز زیستن را تجربه کردگویی هزار سال زیسته است وآنکه

 

امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آیدو آن گاه

 

سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت :حالا برو

 

وزندگی کن.او مات ومبهوت به زندگی نگاه کردکه در گودی

 

دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کندمی ترسید راه

 

برود .می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد .قدری 

 

ایستاد....بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این

 

زندگی چه فایده ای دارد؟

 

بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم آ ن وقت شروع به

 

دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید .زندگی را نوشید و

 

زندگی را بویید و چنان به  وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا را

 

بدود.....می تواندبال بزند... پا روی خورشید بگذارد.....         

 

می تواند .....

 

او در آن یک روز آسمان خراشی را بنا نکرد...زمینی را مالک

 

نشد...مقامی را به دست نیاورد...

 

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید.روی چمن

 

خوابید.کفش دوزکی را تماشا کرد.سرش را بالا گرفت و ابرها

 

را دید. به آنهایی که نمی شناختندش سلام کر د و برای آنها یی

 

که دوستش نداشتند از ته دل  دعا کرد.او در همان یک روز

 

آشتی کرد وخندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و

 

بخشید.عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

 

او همان یک روز زندگی کرداما فرشته ها در تقویم خدا

 

نوشتند.امروز او در گذشت  کسی که هزار سال زیسته بود.

 

دوستان نظر شما چیه؟

 


 

نوشته شده توسط شکوفه در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 21:26 موضوع | لینک ثابت


ازم پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگی تو؟ خوب منم راستش رو

 

گفتم، گفنم زندگیمو! ازم نپرسید چرا؛

 

گریه کرد و رفت اما نمی دونست که اون خودش زندگیمه!

 

 

امشب خدا تو آسمون یه مهمونی بزرگ ترتیب داده اما هنوز جشن

شروع نشده چون یکی از فرشته ها

اوون پایین داره  این مطلب میخونه رو می خونه!

 

اگه دوست داری عمیق ترین ، طولانی ترین و محکم ترین بوس دنیا

رو تجربه کنی بیا پیش خودم...............

 تا لباتو بذارم رو لوله جارو برقی

 

 

قلبمو هدیه می دم بهت . مواظبش باش . نه به خاطر اینکه قلبمه به

خاطر اینکه تو توشی

 


 

نوشته شده توسط شکوفه در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 15:50 موضوع | لینک ثابت


 

روز پدر بر تمامی پدران مبارک باد

 


 

نوشته شده توسط شکوفه در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 12:29 موضوع | لینک ثابت


من منتظر نظرات شما هستم


 

نوشته شده توسط شکوفه در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 23:21 موضوع | لینک ثابت


 

 


 

نوشته شده توسط شکوفه در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 19:36 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 


 

نوشته شده توسط شکوفه در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 19:29 موضوع | لینک ثابت


 

 

نظر بده ...

 


 

نوشته شده توسط شکوفه در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط شکوفه در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 23:9 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط شکوفه در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 13:12 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط شکوفه در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 12:59 موضوع | لینک ثابت


 

 

 


 

نوشته شده توسط شکوفه در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 12:52 موضوع | لینک ثابت


داستان عشقولانه

 

شبی پسری کوچک نزد مادرش رفت که در آشپزخانه غذا

 

درست می کرد و کاغذی به او داد. مادرش دستش را با پیشبند

 

خشک کرد و آن کاغذ را به شرح زیر خواند:

بابت زدن چمن 5 دلار

بابت تمیز کردن اتاقم در این هفته 1 دلار

بابت خرید کردن برای شما 50 سنت

بابت مواظبت از برادر کوچکم 25 سنت

بابت بیرون بردن سطل زباله 1 دلار

بابت دریافت گواهینامه قبولی 5 دلار

بابت نظافت حیاط 2 دلار

جمع بدهکاری 75/14 دلار

مادرش به او که منتظر ایستاده بود نگاه می کرد و افکاری از

 

ذهنش می گذشت. او مداد را برداشت و پشت آن کاغذ این

 

عبارت را نوشت:

بابت نه ماهی که تو را حامله بودم و در درونم رشد می کردی،

 

حساب نمی کنم، مجانی.

بابت تمام شبهایی که بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم و

 

برایت دعا کردم، حساب نمی کنم، مجانی.

بابت تمام زحمات و اشکهایی که در این سالها باعث شان تو

 

بودی، حساب نمی کنم، مجانی.

بابت تمام شبهایی که با ترس گذراندم و نگرانی هایی که می

 

دانم در پیش دارم، حساب نمی کنم، مجانی.

بابت اسباب بازیها و غذاها و لباسهایی که برایت خریدم و حتی

 

پاک کردن بینی ات، حساب نمی کنم پسرم، مجانی.

و وقتی تمام اینها را با هم جمع کنی، کل هزینه عشق واقعی را

 

حساب نمی کنم، مجانی.

وقتی پسرک خواندن آنچه را مادرش نوشته بود تمام کرد،

 

چشمهایش پر از اشک شده بود.

در چشمان مادرش نگاه کرد و گفت: «مادر، خیلی دوستت

 

دارم» سپس مداد را برداشت و با حروف درشت نوشت: «تمام و

 

کمال پرداخت شد».


 

نوشته شده توسط شکوفه در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 12:44 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting